در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم ... لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی ...
یا کاش فلان روز دستم میشکست و اون کارو نمیکردم ...
یا کاش لال میشدم و اون حرف رو نمیزدم ...
...
اما هر چی فکر میکنم میبینم تقدیر بوده ...راه فراری نبود ...اگه هزار بار دیگه هم برگردم به اون موقعیت واکنشم همونیه که اون موقع انجام دادم ...
یه چیزایی در اراده ما نیست ... برامون نوشته شده ...
کلا از ده سال پیش و اون اتفاقی که دوسال زندگیمون رو جهنم کرد و برام دوقرن گذشت ... و بعد هم شش سال خواستن و نرسیدن و حال بد بعدش ، تازه فهمیدم جنگیدن با یه سری مقدرات باطله...یعنی فقط انرژیمو هدر میدم ...روح و جسممو داغون میکنم ...
این به معنای جا زدن نیست ...منظورم اینه وقتی همه راه رو درست رفتی ، واسه رسیدن به خواسته ات تلاش کردی ولی تهش نشد اونی که باید بشه ....
باید تسلیم بود ...دیگه اسمش میشه تقدیر ...
چه بخوایم چه نخوایم مثل رودخونه در حال حرکت میبرتمون....
دست و پا زدن فقط تلاش بیهوده اس
...
کاش این راه رو ده سال پیش میرفتم ...وقتی دوسال هر روز و هر روز جلوی آتیشی که افتاده بود توو زندگیمون ایستادم ...همه خسته شدن ...ولی من ایستادم ... نمیخواستم قبول کنم ...اون تقدیر دوساله زندگی ما بود ... قطعی و محکم ... راه خودش رو رفت ..من به خیالم توان مقابله باهاشو داشتم ... ولی اشتباه بود...
این رو الان میفهمم ...باید همون ماه های اول که به هر طنابی چنگ زدیم و نشد ..منم تسلیم میبودم ... میپذیرفتم و اجازه میدادم این دوره گذار طی بشه ...
که طی شد ... دوسال بعد با همه اذیت ها همه چی برگشت به حالت عادی ...فقط من بودم یه جسم خسته و روح داغون...
بقیه بهتر از من بودن چون پذیرفتن اون اتفاق رو ...تونستن توو ذهنشون مدیریتش کنن ..ولی من نه
دلیل همه ترسهای الانم . روحیه شکننده ام ..استرسهام ...همه اش برمیگرده به اون دوران ...
گاهی گذر زمان خودش بهترین حلّاله مشکلاته ...
# از صبح میخواستم چیزی بنویسم ، از اتفاقات روزمره...هر بار صفحه رو باز کردم و دریغ از یک کلمه ...دوباره بستم..
الان اینها یهو از دلم گذشت ... بی مقدمه و یهو ..پشت هم فقط تایپ کردم...
# از اون دوسال نپرسید ... لطفا"
# امروز تولد خواهر ارشدمه ... کسی که میدونم مهرش به ما کم از مهر مادری نداره .... مبارکت باشه عزیز ترینم ... وجودت همیشه سلامت و دلت شاد و آروم ...
از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی ...