هوای محشری شده ...
هم بوی بهار نارنج ، هم نم نم بارون ...
هوای محشری شده ...
هم بوی بهار نارنج ، هم نم نم بارون ...
یک هفته قبل از نوروز ، ازش « به» خریدم...
پیرمرد خسته و کلافه ای که همیشه پایین خونه اش ، تو یه مغازه باریک تا یادم میاد « به و لیمو ترش و سیب» میفروخت...
قابی که ازش تو ذهنمه ، نشسته روی یک صندلی قدیمی دم مغازه کوچکش و سینی های به و سیب و لیمو ترش کنارش...
وقتایی که میخواستم برم بانک ، چون جای پارک نبود میرفتم کوچه کنار بانک و همیشه روبروی مغازه اش جای خالی بود برای من...
پارک میکردم و همیشه بهم میگفت برو من مراقبم...
اگه ازش قیمت میپرسیدی و خرید نمیکردی کفری میشد...هیچی نمیگفتا...ولی از چهره اش معلوم بود ازت ناراحته...
«به »رو همه جا ۷۰ میدادن اما اون میفروخت ۴۰...
کلا هر چی میفروخت ارزونتر از جاهای دیگه بود...
مشخص بود نیاز نداره و فقط برای اینکه سرش گرم بشه اینکارو میکنه...
همیشه هم دو سه نفر همسن و سالش پیشش بودن...رفیقاش...
دیروز داشتم تو فریزر دنبال یه بسته سبزی میگشتم که ۲ بسته خرد شده رو دیدم...
مامان فربز کرده بود برای خورشت «به» ...
با خودم قرار کردم امروز برم دوباره ازش به بخرم... عاشق خورشت «به» ام...
سال جدید هنوز مسیرم به اونطرف نخورده بود...
رفتم اما...
من موندم و در بسته و کرکره پایین کشیده و بنرهای تسلیت و تاج گل و عکسش که با کت و شلوار و کراوات ، تر و تمیز و اتو کشیده داشت رو به دوربین میخندید...
دلم ریخت...عجیبه ...ولی دلم ریخت ...
با اینکه برخورد خاصی نداشتم باهاش ولی همیشه دوسش داشتم...مثل بابام...
این عکس کجا و پیرمرد خسته و بیحوصله ای که من میدیدم کجا!
پس خندیدن هم بلد بودی حسین آقا...؟
خوشتیپ و سرحال بودن رو هم بلد بودی؟
چرا هیچوقت لبخندت رو ندیده بودم؟
چقدر خنده ات قشنگ بود.. چقدر خوشتیپ بودی...
امروز همسایه هات بهم گفتن از ۷ سال پیش که خانمت فوت شد دیگه بیحوصله شدی،
خنده و خوشتیپی رو دوست نداشتی...و همیشه میگفتی دلم نمیخواد دیگه بمونم ..چرا نمیبره منو؟
خیالت راحت شد؟
رفتی...
انقدر راحت که همه فکر کردن رو همون صندلی دم مغازه خوابت برده و برای اینکه بیدارت نکنن خودشون « به» خریدن و وزن کردن و پولشو گذاشتن رو میز کنار دستت ...
ولی تو خواب نبودی....رفته بودی...
روحت شد حسین آقا...
امروز از روی بنر تسلیت فهمیدم اسمتون حسین آقاست...
محاله با دیدن و عطر « به» یاد شما نیفتم...
و جات خییلی تو اون کوچه خالیه ... خیلی...
سلام به شمای با معرفتی که با وجود کمرنگی ام هنوز سر میزنی و اینجا رو میخونی ...
با تأخیر ، بهارتون مبارک ، نوروزتون مبارک ، سال نو مبارک ...🤗
از ته دلم برای همتون سلامتی میخوام و حال خوش ... چرخ ایام به کامتون بچرخه همیشه و سال قشنگی پیش روی هممون باشه ..
انقدر که ننوشتم ، نمیدونم چی باید بگم و از کجا بگم...
این مدت که نبودم اتفاق خاصی نیفتاده حقیقتا... مثل همیشه کار و روتین زندگی...
۱۴۰۲ برام در یه موضوع خاص از همون فروردینش تلخ شروع شد ...همینجور کجدار و مریز ادامه دادم و ۲۵ مهر تیر خلاص بود ... نیمه دوم سال به معنای واقعی کلمه له شدم ...انرژی خیلی زیادی ازم برد ۱۴۰۲ ... سالی که بی شک اشکهای من و قلب فشرده ام رو یادش میمونه ...
لحظه تحویل سال ، اولین بار بود که تند تند آرزو نکردم ... برخلاف همه سالها...
از خدا فقط سلامتی برای خودم و خانواده ام و عزیزانم ( شما هم ) رو خواستم و بعد دیگه واقعا زبونم نچرخید به چیزی...
فقط خواستم از سردرگمی در بیام و آروم و قرار بگیرم ...
هفته دوم برام خیلی قشنگ بود و هست..چون شاهان کنارمه و مامان باباش بخاطر کار برگشتن تهران و امروز برمیگردن...
لحظات قشنگی رو یا هم گذروندیم...
وقتی میاد و میگه بوسم کم شده و من میگم کجا ؟ و دونه دونه نشونم میده مثلا لپش یا شونه اش یا انگشتش... من میبوسم و فقط دلم میخواد براش غش کنم...
یا وقتی من میگم بغلم کم شده و میاد با عشق بغلم میکنه و آروم میزنه به پشتم و مبگه پر شدی؟ میمیرم از خوشی...
خلاصه که قشنگ گذشت این چند روز...
امیدوارم برای شما هم قشنگ گذشته باشه...
از هفته دوم هم رفتم سر کار و رسما تعطیلات من تموم شد ...
یکی دو ماه آینده برای من خیلی گنگ و مه آلوده ..( آثار و تیر و ترکشهای ۱۴۰۲ ... )
دعام اینه که هرچی که میشه ، خیر باشه برام و قدرت پذیرشش رو داشته باشم و محکم و قاطع پاش بمونم..
شما هم اگه میشه از خدا برام همینو بخواید🙏😊
+ سعی میکنم برگردم به تنظیمات کارخانه و زود به زود بنویسم ...:)