
عاشق اینه که وایسته رو پل ، از اون بالا خیابون و رفت و آمد ماشینها رو ببینه...خصوصا شبها...
قابلیت اینو داره ساعتها در این حالت باشه و زل بزنه بهشون...محو تماشا میشه ...
+ جانان خاله ...شاهان❤️

عاشق اینه که وایسته رو پل ، از اون بالا خیابون و رفت و آمد ماشینها رو ببینه...خصوصا شبها...
قابلیت اینو داره ساعتها در این حالت باشه و زل بزنه بهشون...محو تماشا میشه ...
+ جانان خاله ...شاهان❤️
با چهار تا پولدار بگردی، پنجمین توئی
با چهار تا ورزشکار بگردی ، پنجمین توئی
با چهارتا خلافکار بگردی، پنجمین توئی
با چهار تا نا امید بگردی، پنجمین توئی
با چهارتا امیدوار بگردی، پنجمین توئی
با چهار تا درسخون بگردی ، پنجمی توئی
با چهار تا معتاد بگردی ، پنجمی توئی
+ با آدم حسابی بگردین !
پیش دوستم نرفتم امروز...یعنی نشد که برم... نوبتم ۹ صبح بود و من باید برای یه جلسه ای زودتر میرفتم شرکت...
اما عصر چکاپ قلب رو رفتم...به زور و اصرار خواهرم...
خودشم باهام اومد ...میگفت چموشی... سرم کلاه میذاری نمیری...باید خودمم بیام ...
نظر دکتر( همون پزشک بابام بود):
کلسترولت خیلی بالاست...خییلی... دو ماه دارو میخوری بعد آزمایش میدی میای پیشم..
روزی یک ساعت پیاده روی تند باید بری ...
تست ورزشت ای بدک نیست ولی اگر ۱۰ دقیقه رو کامل میرفتی میگفت اوکیی اما چون ۷ دقیقه رفتی و گفتی قفسه سینه ات سوخت آخرش، باید بری سیتی آنژیو...
دستگاه اکو رو فرستادم برا سرویس..تماس میگیریم میای برای اکو...
پرسیدم خطرناکه؟کارم به آنژیو گرافی نکشه؟
گفت نه ... احتمالش یک در هزاره ... ولی چون پدر هم سابقه سکته داره و سن بیماری قلبی و سکته جدیدا خیلی اومده پایین میخوام کامل چکت کنم...
علایمی هم که گفتی به نظر من پنیک نیست ...
+ خدارو هزار بار شکر حالم خوبه... خودم که میگم پنیک بود و عصبی بود و آخر هفته با اومدن بچه ها و مخصوصا دلبری های شاهان انقدر حواسم پرت شد که دیشب به خودم اومدم و دیدم تقریبا تنفسم عادیه ...هوا کم نمیارم و دست و پا نمیزنم...
اما توفیق اجباری شد و ریه و قلبم چکاپ کامل داره میشه...
+ اینهمه ذوق عروسی نداشتم؟
مادربزرگ داماد دیروز فوت کرد:(
مراسم کنسله فعلا...
شرایطم فرقی نکرده...حتی گاهی بدتر هم میشه... مثل الان...
دیروزم به چکاپ ریه گذشت ... و دکترم نظرش این بود که ریه ام سالمه و مشکل از اعصابه...بخاطر حمله پنیکی که داشتم....
گفت احتمالا بخاطر همونه...
بهم پیشنهاد داد با یه روانپزشک مشورت کنم...
توو روزهایی که همیار بودم ، یکی از شرکت کننده ها یه خانم دوست داشتنی بود که پزشک بود و تقریبا همسن بودیم... و بعد متوجه شدیم تقریبا همسایه هم هستیم...
این مدت دورادور از حال هم خبر داشتیم...گهگاهی با پیامی ...
میدونستم تخصص اعصاب و روان قبول شده و از پارسال که درسش تموم شد ، مشغول به کار شده توو بیمارستان...
بهش پیام دادم و قراره شنبه ۹ صبح پیشش باشم ... امیدوارم جواب بگیرم و حالم خوب شه، چون از زندگی عادی افتادم و بیحالم... نفسی که بالا نمیاد و دست و پا میزنم برای یه نفس عمیق و عادی...
نعمتی که در تمام این مدت ازش بهره میبردم و حالا که ازم گرفته شده تازه قدرشو میدونم...
به اصرار خواهرم چکاپ قلب هم میرم ...
دیگه نمیدونم باید چکار کنم...
کلافه ام ... امروز از شدت کلافگی و بی هوایی گریه ام گرفت.... و حالم بدتر شد...به حال مرگ میفتم...
دیگه حتی نمیتونم گریه کنم ...
الان از خدا فقط میخوام نفسم برگرده و بتونم مثل قبل زندگی عادیمو داشته باشم....
نتیجه مدتها و مدتها یواشکی خودخوری و ریختن توو خودت میشه حال این روزهای من...
چند روزیه نفسم تنگه...انگار یه تخته سنگ بزرگ روی قفسه سینمه و نمیذاره درست نفس بکشم...
تقلا میکنم و دست و پا میزنم برای یه نفس عمیق ...
دیروز به حدی حالم خراب بود و به میزم میکوبیدم برای هوا و نفس کشیدن که کم کم چشمام سیاهی رفت و بیحال شدم...
همکارام متوجه حالم شدن و رسوندنم بیمارستان ... نتیجه آزمایش و تستها شد تشخیص پنیک... رو برگه نوشتن علایم حاد استرسی اضطرابی...
برام آرامبخش تجویز کردن و بهم اکسیژن وصل کردن ...
ازم میپرسیدن عصبی شدی اخیرا؟ خبر بد؟ ناراحتی کردی؟
گفتم نه ...
ولی آره ...مدتیه غمگینم ... هی با خودم مرور مبکنم...گذشته رو شخم میزنم... ناکامیهامو به یاد میارم و میفتم به مقایسه... که آیا حق من این بود؟؟
و غم مثل بختک میشینه رو قلبم...
این دست و پا زدنهام برای هوای تازه و اکسیژن... که بعد چند بار تلاش ، یکیش میشه نفس عمیق ... آهیه که از دلم بلند میشه...
اینو امروز متوجه شدم... صدای آهم ...
تلنبار شده از سالها....
نمیدونم کی خوب میشه این حالم...
نفسم تنگه ...همین الان هم ...
امشب آرامبخش میخورم شاید اثر کرد...