روزگار غریبی است ...

خدایا خودت ریشه ظلم را بسوزان...

:(

​​​​​​# لعن الله علی قوم الظالمین ....

زود تاریک شدن هوا ، بوی نارنگی، برگهایی که کم کم دارن زرد میشن و میریزن ، خنک شدن هوا و بارون نم نمی که الان داره میباره ....

صدای پاش داره میاد ...🍁🍁

بوی پاییز میاد ...

شما هم حسش میکنین؟

از سری ترسهای من مخصوووصا وقتی شبه و همه جا تاریکه : « باز بودن در کمد »...😑

حتی اگه رو به قبله باشم یا سر تا پا توو گچ باشم ، سینه خیز هم شده باید خودمو برسونم و درو ببندم...

اینکه کمرنگم بخاطر اینه که سرم گرم مشغولیات باباست...

تا مدتی که تهران بود رسیدگی به باغ و مرغ و خروس و غازاش به عهده همسایه و یکی از دوستاش بود...

بنده خدا یکیشون که همسایه بود صبح میرفت غذا میداد بهشون... اون یکی عصر از داخل شهر اینهمه میکوبید میرفت اونجا برا غذای مرغا...

از شانس قشنگ ما نزدیک باغ دارن زیر گذر میزنن و ترافیک ناجوری راه افتاده و حداقل یکساعت رفت و یکساعت برگشت معطلیم ... اعصاب خورد کن...

خلاصه اینکه بابا برگشت و دیگه اون بندگان خدا راحت شدن... البته همسایه همچنان صبحها لطف میکنه و کارا رو انجام میده اما عصرا به عهده خودمونه...

بابا که نمیتونه کاری انجام بده و ممنوعه براش... فقط همراهمون میاد...

من و خواهرم هم جفتمون فوبیای حیوان و جک و جونور داریم....

از کجاش بگم؟

اینکه تا در باغو باز میکنیم دسته جمعی حمله میکنن و من با جارو از اینور به اونور میدوم و دورشون میکنم تا مامان یا خواهرم بتونن غذاشونو آماده کنن ..( ۲۰ تا غاز و ۳۰ تا مرغ و سه تا خروس روانی و وحشی)...

بعد هم هدایتشون به سمت لونه ...

بزرگترا عقل دارن میرن... یه چندتا شیطونن نمیرن...

انقدری که این مدت کل باغ رو با جارو دسته بلند دویدم دنبال اینا از پا افتادم... ینی میدوام ها ...

اون سری داشتم دنبالشون میدوییدم که برن توو لونه ، یهو خروسه از لونه در اومد این صحنه رو دید ، وحشی شد ... دنبال من...

باورم نمیشد ... اول فکر کردم خوابه ...

جیغ میزدم و میدوییدم ... یه گوشه گیر افتادم...

چند تا نوکم زد خیالش راحت شد ... وحشی روانی....

مراسم انجیر چینی هم داریم گهگاهی... با ته بطری نوشابه خانواده که به یه نی خیییلی بلند وصل شده رسیده ها رو میچینم....

اختراع جالبیه‌...

اها اینم بگم موقعی که بابا اینا تهران بودن و من تنها بودم ، اون روز برا نوبت عصر نه همسایه بود و نه همکار، بابا گفت میتونی بری؟

منم نمیدونستم که چه خبره ...

گفتم اره...

تک و تنها رفتم باغ و بلایی به سرم اومد...

دسته جمعی بهم حمله کردن ....فقط تونستم بدوام و خودمو برسونم به سرویس بهداشتی گوشه حیاط باغ ...

همشون اومدن دم در ..قد قد و قوقولی و فیش فیش...

انقددر ترسیده بودم ... دم غروبم بود...

تصویری زنگ زدم به مامان گفتم این وضع و حال منه ...ببین ..چکارر کنم من؟؟؟

گیر کردم توو توالت ... بالای درش یه پنجره داره ..از بالا پنجره به مامان نشون دادم دم در چه خبره‌..

انقدر میخندید که نمیتونست حرف بزنه...

ازونطرف صدای بابا میومد که میگفت چکار کردی؟ غذا دادی؟

مامانم بریده بریده داشت براش توضیح میداد...

بابا عصبانی ..حالا هنوز یه هفته نگذشته از عملش... نباید حرص میخورد...

میگفت واقعا تو خجالت نمیکشی از اینا میترسی؟؟ اینکارو بکن اونکارو بکن..

منم نمیتونستم..

واقعا وحشت دارم ...

نمیتونه باور کنه این ترس رو...بابا فکر میکنه ادا درمیارم...

هوووف...مونده بودم توو توالت.. اونام دم در...

یه کم اونورتر یه کیسه غذای مرغا بود... روش یه کاسه...

شلنگ ابو باز کردم و یهو درو وا کردم و بهشون اب پاشیدم که دور شن... چشم به هم زدنی کاسه رو از سبوس پر کردم و اومدم پرت کنم دورتر که برن سرگرم شن که من بتونم در برم تمام سبوس ریخت رو سرو صورتم ... عین برف شادی...

نشونه گیریم خوب نبود ..از ترس...

دوباره حمله کردن و من رفتم توو‌توالت پناه گرفتم...

نمیدونم باورتون میشه یا نه ..ولی چشامو بستم یه کم و تا باز کردم چشمم خورد به قورباغه سبزی که رو جا دستمالی نشسته بود😑

چرا تا الان ندیده بودمش...

توو یه وجب جا دوتایی با هم ....

به غلط کردن افتاده بودم ...

صدامم به کسی نمیرسید...

چشامو بستم و دوباره سناریوی قبلی رو تکرار کردم..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شلنگ و سبوس...

اینبار جواب داد..‌‌‌‌‌‌‌‌ البته طی دو سه بار...

سرشون گرم شد و من فرصت کردم خودمو برسونم به در باغ...البته اونام دنبالم دویدن اما تونستم در برم و درو ببندم...

نشستم توو ماشین...

خیس عرق بودم ...

زنگ زدم به عموم و بنده خدا رو از اون سر دنیا کشوندم که بیاد و غذا بده بهشون...

اینکه چرا بابا این بساطو جمع نمیکنه؟

مام نمیدونیم والا... هر روز که داریم میریم غررمیزنیم که این چه وضعشه خسته شدیم والا ... و هر بار بابا میگه اره باید ردشون کنم برن ولی نمیدونیم چرا فقط در حد حرفه و‌عملی نمیشه...

به نظرم بابا عادت کرده به حضورشون ... یه جور اعتیاده شاید...

شایدم انگیزه کار و فعالیته براش...اینکه هر روز به عشق رسیدگی به اونها میرفت باغ‌...

خلاصه اینکه فکر کنم یکی دوماهی برنامه ما همینه🙄

​​​​​​بادمجون بند انگشتی ، کوچکترین محصول باغچه کارخونه :)

بقیه قد و قوارشون‌خوب بود اما این یکی هرچقدر هم بهش رسیدگی کردیم قد نکشید که نکشید ...

گذاشتم رو انگشتم که ببینین چقدر کوچولوعه... :)