خیلی پر سر و صدا نیستم ، ولی سکوتم خیلی به چشم میاد ...

اینو مامان هم بهم میگه ...وقتایی که مسافرتم و یه مدت خونه نیستم ...

گهگاهی پیش میاد که یه روزایی درونگرا میشم ...کمتر حرف میزنم و بیشتر سرم گرم کارای خودمه...

مثل دیروز و امروز...

صدای یکی از همکارا رو میشنوم که به یکی دیگه میگه خانم ح چرا دو روزه کم حرف شده؟!...

فکر میکنین اون یکی همکار چی گفت؟ آقا هم هست ایشون..

فرمودن : « احتمالا دچار سندروم ۴۰ سالگی شده»...و ادامه میده ، ۴۰ به بعد سرازیریه...

سرمو میارم بالا...نمیبینمش... تو واحد خودشه... جوری که بشنوه به شوخی میگم من و شما که هم سنیم...حالا شما دوست داری قل بخوری تو سرازیری ، مختاری... ولی من قشنگ میبینمش... هم هنوز جوانی ، هم پخته...

چی از این بهتر؟!...

+ واقعا حسم بهش همینه... باهاش به صلح رسیدم:)...

ادامه نوشته

عروسی همکارمون هم به خیر و‌خوبی تموم شد...

یکی از بامزه ترین صحنه هاش لحظه ورود عروس دامادا بود... اول مامان بابای داماد وارد شدن و به ترتیب پشت سرشون زوج اول و زوج دوم...

و اینکه تا لحظه ای که داماد به ما واکنش نشون نداد ، متوجه نشدیم کدومشون همکار ماست:))

ینی میشه انقدر شباهت؟!!

انگار یه سیب رو از وسط نصف کرده باشی... همه چیشون هم عین هم... کت و شلوار و کراوات و کفش و‌مدل مو و ساعت و ...

ینی من که تا لحظه خداحافظی فقط و فقط از کنار عروس قرار گرفتنشون متوجه میشدم کی به کیه...

در مجموع خیلی خوش گذشت ...

+ مثلا من و دو تا دیگه از همکارام قرار گذاشتیم سنگین و رنگین میشینیم سرجامون ...به قول همکارم ، مثلا ما کادر اداری هستیم و باید جذبه خودمونو حفظ کنیم 🤪

نشون به اون نشون که فقط نیم ساعت تونستیم پای قولمون وایسیم...

تا ۱/۵ شب وسط بودیم ...

عین آدمهایی که مست میشن...

فردا صبح که رفتیم سرکار ، همدیگه رو نگاه میکردیم و ابراز ندامت میکردیم و هی به هم میگفتیم این چه کاری بود آخه... و همچنان خودمونو دلداری میدیم که ایشالا زیاد تو فیلم نیستیم و فضا تاریک بود و شلوغ بود و ایشالا که گمیم تو جمعیت :))

من با اینکه خودم الان یه کم معذبم ، ولی به اون لحظات شادی که داشتیم فکر میکنم با خودم میگم گور بابای ادا و افه و کلاس... مهم اینه خوش گذشت و خود واقعیت بودی و اون لحظه رو زندگی کردی......

ولی همچنان دعا میکنم زیاد تو فیلم نباشم :))

+ این همکارمون که داماد شد، پرسنل خط تولیدمون هست و من سالی یکبار شاید ببینمش... منظورم اینه که همکار مستقیمم نیست و ارتباط نزدیکی نداریم...

وای..چقدر با داماد رقصیدیم فقط😑 الان یادم اومد...

کفش هم خریده شد...

موقع خریدش دقیقا حس اصحاب کهف رو داشتم...

من خیلی وقته کفش مجلسی نخریدم...‌برای عروسی داداشم هم چون از قبل مناسب با لباسم داشتم دیگه نیازی به خرید نبود...

برای همین اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی رفتم خرید...

کفشی که انتخاب کردم تقریبا جز پاشنه و پشتش ، بقیه اش تلقه ( طلق) و فقط روی پنجه یه ضربدر که گره خورده ... میخوام بگم متریال خاصی نداره ...

وقتی فروشنده گفت ۱/۸۰۰ ، واقعا واقعا فکر کردم داره باهام شوخی میکنه ....

اصلا موندم ...هی میگفتم واااا..واقعا؟؟؟ مگه میشه؟

فروشنده هم مثل من متعجب شده بود خیلی...

همش میگفت مگه چند وقته نیومدی خرید؟؟ شما به چه قیمتی فکر میکردی؟

منم گفتم نهایت ۶۰۰... 😑

گفت خانم با ۶۰۰ دمپایی یا صندل نهایتا بتونی بخری....

خلاصه اینکه خریدم ...چون مجبور بودم و چاره ای نداشتم ...دقیقا همونی بود که دنبالش بودم ... حوصله گشتن دوباره هم نداشتم ... ظاهرا ماه دیگه هم عروسی دعوتم و همچنین عروسی دخترعمه ام هم بالاخره میشه دیگه ایشالا بعد ۳ سال نامزدی....

قشنگ میخوام حلالش کنم ...

ولی خدایی انصاف نیست... چه خبره مگه....

چرا قیمتا همچینه ؟

+ قیمتشو بذاریم کنار ... ولی قشنگه .... ساده و شیک ...دوسش دارم :)

بالاخره تو کوچه ما هم عروسی شد....:)

خیلی وقت بود دلم میخواست به یه عروسی دعوت بشم و خب دو سالی هست در فصل خشکسالی به سر میبریم...هم ازطرف مادری ، هم از طرف پدری و هم از طرف دوستان...

همه بی بخار:)

این عروسی که دعوتم هم همون عروسی یکی از پرسنله که قبلا اینحا گفتم...

عروسی با حضور دو عروس و دو داماد...😊

ایشالا خوشبخت بشن...

+ چون مدتهاست جشن عروسی دعوت نشدم ، بنابراین لباس هم نداشتم طبق معمول...

دیروز همت کردم و با مامان رفتم و یه پیراهن ساده ولی از نظر خودم شیک خریدم...

دقیقا همون مدلی بود که دنبالش بودم...

تقریبا قدش میدی هست و رنگش هم سبز یشمی .... خیلی ظریف روی سرشونه و کمرش نقره ای کار شده...

فکر میکردم با کفش مشکی خوب بشه ...ولی نشد...

به ناچار کفش نقره ای باید بگیرم‌... فقط هم فردا وقت دارم ...چون عروسی چهارشنبه شب هست...

پ.ن: کفش نقره ای همیشه منو یاد سیندرلا میندازه...

و اما پاییز ....