خیلی پر سر و صدا نیستم ، ولی سکوتم خیلی به چشم میاد ...
اینو مامان هم بهم میگه ...وقتایی که مسافرتم و یه مدت خونه نیستم ...
گهگاهی پیش میاد که یه روزایی درونگرا میشم ...کمتر حرف میزنم و بیشتر سرم گرم کارای خودمه...
مثل دیروز و امروز...
صدای یکی از همکارا رو میشنوم که به یکی دیگه میگه خانم ح چرا دو روزه کم حرف شده؟!...
فکر میکنین اون یکی همکار چی گفت؟ آقا هم هست ایشون..
فرمودن : « احتمالا دچار سندروم ۴۰ سالگی شده»...و ادامه میده ، ۴۰ به بعد سرازیریه...
سرمو میارم بالا...نمیبینمش... تو واحد خودشه... جوری که بشنوه به شوخی میگم من و شما که هم سنیم...حالا شما دوست داری قل بخوری تو سرازیری ، مختاری... ولی من قشنگ میبینمش... هم هنوز جوانی ، هم پخته...
چی از این بهتر؟!...
+ واقعا حسم بهش همینه... باهاش به صلح رسیدم:)...

از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی ...