نمیدونم باید از چی بنویسم...

اگر از زندگی بخوام بگم ، داره میگذره...

روتین مثل همیشه...

اما اگه از حال و احوالم بخوام بگم خیلی اوکی نیستم و فکر میکنم اکثریت همینن...

(گفتم اکثریت و نگفتم همه )...

و این حال مشترک ، بخاطر انرژی جمعیه و منتقل میشه ...

خدا برامون خیر بخواد ...

+ این مدت یه چیزایی برام رنگ باخته ... حس میکنم از خواب غفلت بیدار شدم ...

+ تنها چیزی که یه کم حال و هوامو عوض کرد دو‌سه روز گذشته بود و البته بودن شاهان کنارم ..‌.

شیرینه مثل قند و عسل :)

+ دیروز همه نوه های خانواده پدری با عروس دامادا و نتیجه ها بدون حضور بزرگترا جمع شدیم خونه پدربزرگم که سالهاست بعد رفتن پدر بزرگ و مادربزرگم شده محل جمع شدن گاه به گاه بچه ها و‌نوه ها...

یه خونه روستایی وسط یه حیاط بزرگ ...

روو چمنا فرش پهن کردیم و مدل پیک‌نیکی کنار هم بودیم...از صبح تا غروب...

با‌ وجود ۱۰ نفر غایب ، ۴۱ نفر بودیم ...

ماشالا بهمون واقعا ...:)