مامان به امید خدا فردا میاد خونه...

به غیر از سه هفته ای که فرزانه و شاهان هم شمال بودن ،مامان تقریبا دو ماه دور از خونه بود...بخاطر زایمان فرزانه و مراقبتهای بعدش...

دیگه کم کم خیالش راحت شده که فرزانه از پس کارها برمیاد... 

از جمعه رفت خونه خودمون پیش داداشم و  از دور چک میکرد فرزانه  چه میکنه...

یه جورایی مانور داشتن :-D

فرزانه امروز میگفت من از پس کارهای بچه برمیومدم.....خودم عمداً یه جوری رفتار کردم که مامان فکر کنه نمیتونم و بیشتر پیشمون بمونه...چقدر بودنش خوبه ...

:)

اینم از خواهر ما...

+ بابا عصر با گوشت و مرغ و ماهی اومد خونه...

همه اش تکه شده و تمیز شده بود ..اما باید شسته میشد ...

راستش من هیچوقت سمت اینکارا نرفتم... چون هم همیشه مامان یا بابا انجام میدادن هم اینکه چندشم میشد.

دلم نیومد بذارمشون  یخچال که مامان فردا خسته از راه بیاد سر وقتشون...

پیشبند بستم و دستکش دستم کردم  و رفتن سر سینک ...با قیچی و چاقو افتادم به جونشون... 

فقط شستن نیست که... اون چربیها و زائده هایی که بهشون چسبیده رم مامان جدا میکنه...

گوشت و ماهی راحت بود..

 تقریبا فقط شستن لازم داشت...

اما امااان از مرغ ...

پدرم در اومد... 

چی میدن به این مرغا بخورن ؟!

این چربیا چیه بهش چسبیده کنده هم نمیشه؟

اه اه...

فکر کنم یک ساعت و نیم سرپا وایستادم و مشغول بودم و هرچی به نظرم اضافه بود با قیچی کندم ... 

آخرشم شدن جگر زلیخا...

یه وضع ناجوری...

همه اش شرحه شرحه :l

ای ساده دل...

ای ساده ، دِل !

اولین روز کاری هفته جدید رو با دیدن پنجره از جا در اومده اتاق کارم و شیشه های شکسته روی زمین شروع کردم...

کارِ جناب دزد ...

البته که بخاطر نرده های حفاظ نتونست چیزی ببره و وارد شرکت شه ..اما زد شیشه ها رو شکوند ...

شاید فکر کرد زیر پنجره مانیتوری چیزی باشه ...

هوا هم وحشتناک سرد شده.... تا شیشه بر بیاد و شیشه بندازه به پنجره..مثل اسکیموها  پوشیدیم و نشستیم...

دوست داشتن آدمها رو از توجه کردنشون بفهمید ؛

حرف زدن رو همه بلدن....

یه خواب صبح جمعه رو داشتم که اون هم به لطف کلاس و دوری راه پریده فعلا"....

آلارم گوشیمو رو 7 صبح تنظیم میکنم .. هر چند از هول اینکه بیدار نشم زودتر از 7 خودم سرخود پاشدم...

پاورچین و بی سر و صدا وقتی همه خوابن از خونه میزنم بیرون...

سر راه یه کیکی بیسکوییتی میگیرم و راه میفتم ... حدود یکساعتی راهه...

جاده خلوته و تمام مسیر ، دماوند یا روبرومه یا کنارم ...

پوشیده از برف... 

کابل آیو ایکس ماشین خراب شده... هر بار توو مسیر کلاس یادم میاد که نرفتم بخرم...

برای اینکه سکوت بشکنه کل مسیر رو زیر لب برا خودم میخونم... بدون اینکه از قبل انتخاب کنم که چی باشه...

معمولا از صبح یه ملودی و آهنگی میاد توو سر آدم و ناخود آگاه تا شب زمزمه میکنه...

امروز نوبت چارتار بود..

آهنگِ شب  که خیلی پیش شنیده بودم و امروز یهو از وقتی چشم باز کردم برام تداعی شد و شد زمزمه ام...

+ استادگفت در چه حالی؟ 

گفتم ای بدک نیست... نصف آموزشها رو دیدم و دارم کار میکنم ...

دروغ گفتم :(

از 24 درس ، درس یکم هستم...

بهم اولتیماتوم داد... گفت دیگه رسیدیم به اجرا و کار عملی...

برای هفته آینده باید طرح اتاق مهمان یه خونه دوبلکس  رو توو نرم افزار کاملا حرفه ای پیاده کنم...

با همه اجزاء و اکسسوری ها...

چه هفته سختی پیش رومه...

شب امتحانی شدم باز ...:l

میم رفت ... پنجم دیماه ...

تا لحظه آخر  عکس و فیلم فرستاد و حتی تا قبل از اینکه هواپیما از زمین بلند شه تماس گرفت و حرف زدیم...

خداحافظی نکرد با هیچکس ... حتی نذاشت بغلش کنیم...غم داشت انگار...

ما هم ...

همبازیم بود... با هم مشق مینوشتیم .. بچگیا دعوا و گیس و گیس کشی داشتیم فراوون... 

من و میم حتی شرعی هم حساب کنیم  خواهر و برادریم ...

خاله ام و مامانم بهمون شیر دادن...

بعد از دو هفته که خونه برادر بزرگترش ساکن بود ، چند روزی هست که مستقل شده...

هروقت بشه حرف میزنیم...عکس اتاقشو برام میفرسته... تعریف میکنه از آشپزیش... از کوکوی وا رفته اش...

از دانشگاه و کلاسش...

از هزینه های بالای اونجا ... که باید زودتر کار پیدا کنه وگرنه با  تبدیل ریال به دلار ، زندگی اونجا به صرفه نیست...

بهش میگم این سومین مدرک ارشدیه که داری میگیری... حوصله داری؟

میگه چکار کنم ؟ 

مجبورم... ویزام تحصیلیه ...

براش عکس بچگیامونو میفرستم... همونی که بخاطر حالت چهره ام اذیتم میکرد و میگفت فضول خانوم... منم حرص میزدم و آخرشم گریه ام میگرفت و اون انگار به خواسته اش میرسید آروم میگرفت و میگفت حالا بیا بریم بازی کنیم...

عکسو میفرستم..

من سوار برکالسکه و اون کنارم... با به دست کالسکه رو گرفته... 

من نیم خیز شدم و با تعجب به روبروم خیره شدم و اون با لبخند به دوربین نگاه میکنه ...

با نیشخند و بدجنسی میگه از همون اولم علامت سوال بودیا ... فضول خانوم...

اما دیگه مثل بچگیام حرص نمیزنم..

با خودش میخندم ...

مزخرف میگیم و میخندیم... از در و دیوار و زمین و آسمون...

از همه چی میگیم جز اصل کاری...

ازدلتنگی...

اما چشمها که دروغ نمیگن...

خیلی کم پیش میاد از کسی حس خوبی نگیرم و بعدها خلافش بهم ثابت شه...

دورادور خانمی رو میشناختم که تا حالا ندیده بودیم همو... به شدت برام دافعه داشت ... 

خوشم نمیومد ازش بشنوم یا بدونم ...

بااینکه ندیده بودمش اما به عادت همیشگی که یه تصویری از آدمها برا خودم میسازم، چهره این خانم هم توو ذهنم برام تصویر سازی شد..

امروز که برای بار اول از نزدیک دیدمش چند لحظه هنگ بودم...

بسیار بسیار شبیه به تصویر ذهنی من از نظر ظاهری ...

با همون میزانِ دافعه و نچسبی...

- به كجا؟

‏+ هميشه به سوی تو...

...

ادامه نوشته

سَر کشیدم تو را و تشنه ترم...

24

بیست و چهارمین روز از اولین ماه زمستان ....

ساعت 9 صبح  روز جمعه ...

+ و من متولد شدم....

این روزها به حدی غمگین و تلخ بودم که خدا میدونه... بخاطر اتفاقاتی که هممون میدونیم ...

مدام صفحات رو جستجو کردن و خبرها رو خوندن و شنیدن  حجم سنگینی از غم رو دلم انداخت ...

دیشب گریه کردم بخاطر اینهمه مصیبت و تلخی که به دلمون افتاده...

بخاطر دلهای شکسته ...

میدونم که باید خودمون به داد خودمون برسیم ... دستمونو رو زانومون بگیریم و دوباره از خاکستر غم بلند شیم...

با هم مهربون باشیم ... همدیگه رو ندریم ... 

صبح که بیدار شدم هم هنوز تلخ بودم ..اما خواستم امروز روز بلند شدنم باشه ... که بیشتر توو باتلاق غم فرو نرم... هر چند هرگز فراموشم و فراموشمان نمیشه که چه کردند با ما... 

رفتم دوش گرفتم و فکر کردم که قطرات آب همه انرژیهای منفی رو  از وجودم میشوره و میبره...

و اومدم سرکار... 

حس میکنم حالم کمی بهتره... باید هم بهتر شه... 

من خواستم  حالمو بهتر کنم و چه بهتر که امروز اون روز باشه ...

روز تولدم ...

مراسم خاصی نیست ..در حد یه کیک کوچک و  فوت کردن یه شمع ...

اما خدایا...

امسال موقع فوت کردن شمع تولدم خیلی دعا و آرزو هست که میخوام بخواهم ازت... که شاید بیشترش شخصی نیست...

برای خاک و وطنمه ..برای مردمم ...برای حال خوبشون ... آرامش دلهاشون... 

برای تموم شدن همه تلخیها و غمها... 

برای نور و روشنایی و امیدی که به دلها بتابونی...

قول میدی تا سال دیگه این موقع اجابتم کنی؟ 

من میگم آمین ...آمین...

 و شما...

بگو ...

بگو که اجابت شد ...❤🙏

نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا
پرنده ای که قُرق را شکسته ، آه من است

رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت
هر آنچه مانده ز خاکسترم گواه من است

در این کشاکش طوفانی بهار و خزان
گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است...

"حسین منزوی"

 

به سوی دشمن بود ، اما قلبم را نشانه گرفته بود....

:(

+ بهت زده ام ...

+ سه روز دروغ و انکار ...

اگه فشارها ی بیرون از ایران نبود.. اگه فیلم و سند و  مدرک رو نمیشد قرار بود چه دروغی تحویل ملت بدین؟ نقص فنی ؟!

به همه این سالها فکر میکنم..به خطاهای انسانی شبیه این ...به لاپوشونیها ...

چرا؟؟

چرا ؟

یک ذره به دل خانواده ها فکر کردین ؟

داغشون چند برابر شد...

خطای سهوی...

دروغ عمدی...

شرم بر شما ...

خلق منم خانه منم دام منم دانه منم

عاقل و دیوانه منم  دور مشو دور مشو 

 

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی

پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا...

"مولانا"

وقتی به سه هفته پیش روم فکر میکردم دلم قنج میرفت... سه هفته ..21 روز کنار همیم ..صبح و ظهر و شب ...

به نظرم خیلی بود ... 

امروز بعد از ظهر وقتی داشتن وسایلو میذاشتن توو ماشین به این سه هفته فکر میکردم... انگار همین دیروز بود..

چقدر زود گذشت ...

مامان هم باهاشون رفت... شاهان فردا باید واکسن بزنه...

دلم تنگ شد براش... خیییلی ...

برا وقتایی که بغلش میکردم و مثل کوالا بهم میچسبید و سرشو میذاشت رو شونه ام و اطرافشو نگاه میکرد...

برا وقتایی که صورتشو میچسبوند به صورتم ...

برا بوی تنش..بوی بچه...

امروز وقتی داشتم لباساشو تا میکردم و میچیدم توو چمدون ، دونه دونشو بو کردم و بوسیدم و چسبوندم به قلبم ...

همکارم راست میگفت ... 

که بذار یه مدت پیشتون بمونه... وقتی برگشتن خونه ، یه مدت گیج میزنی... 

+ هفته پیش این موقع داشتیم راه میفتادیم  بریم برا جشن شاهان...

اول قرار بود یه مهمونی شام جمع و جور باشه توو خونه..اما کم کم دعوتیها زیاد شد از هر دو طرف ... رسید به 150 نفر...

حریف اینهمه نبودیم توو خونه...

خوب برگزار شد و خوش گذشت به همه ...

البته که من حال روحیم به دلایلی خیلی خراااب بود و مجبور بودم فیلم بازی کنم و خوب هم از پسش براومدم ...  

موضوع هنوز هم چندان حل نشده اما من بهترم...شایدم پوستم کلفت شده :l

+ امشب ماه گرفتگیه انگار ... حدودای یه ربع به 9...

اینجا آسمون ابری و بارونیه... نمیشه دیدش...

+ توو کابینت یه بسته چیپس پیدا کردم ... چندتاشو خوردم اما انگار گلوم و زبون و سقف دهنم  جیز جیز میشه ...

روشو میخونم ...نوشته چیپس با طعم سرکه بالزامیک ... 

سرکه نبود که ...اسید بود...

+ دختر عمه ام دو تا دختر داره... 7 ساله و 4 ساله... 

خییلی شیطونن ..باهوش و شیطون...

یه بار آتش نشانی اومد کوچیکه رو نجات داد... در قفل شده بود..اینم رفته بود رو مبل و رسیده بود  لب پنجره طبقه چهارم نشسته بود پاهاشو تاب میدادو هرچند وقت یه بار خم میشد زیر پاشو دید میزد ..همسایه ها هرچی  تشک و بالش بود آوردن زیر پنجره...:l

  دختر عمه ام باردار شد ... ناخواسته ...

شوهرش گفت سقط کن اما دخترعمه ام قبول نکرد...

پاشو کرد توو یه کفش که نگه میدارم...

رفت سونوگرافی... دکتر گفت مبارکه ...دوقلو هستن..دو تا پسر...

یک هفته بعد از فرزانه زایمان کرد...

توو جشن  شاهان با دو تا دخترا و یکی از قلها اومد...

باورم نمیشد انقدر از تک و تا افتاده باشه..

قشنگ رمقش کشیده شده... از بیخوابی و خستگی ...

دوقلوها تا صبح بیدارن...

طفلک به اصرار عمه ام اومد یه کم روحیه اش عوض شه... 

میگفت دو ماهه پامو هیچ جا نذاشتم..

حق هم داره ... خییلی سخته ...

یهو بارون گرفت ...آسمان پر از ابرای تیره اس...

+ صبح وقتی بهم گفت امشب خونه هستین ؟ میشه  امشب بیام خونه شما ؟خونتون بخوابم و نرم شهر خودم که به سمینار فردا برسم...

استقبال کردم و گفتم آره ...بیا ... چرا که نه....

قرار شد بهم خبر بده تا عصر که قطعیه اومدنش یا نه...

مامان مقدمات شام رو فراهم کرده ... همه چی مهیاست و مشکلی نیست ...

اما الان که داریم به عصر نزدیک میشیم هی توو دلم دعا میکنم بگه نمیام..

نمیدونم چم شده ...

اصلا حوصله مهمون و هیاهو رو ندارم امشب  ... مهمون شخصیِ منه و بالاخره من باید باهاش بیشتر وقت بگذرونم تا بقیه اعضای خانواده ام...

دروغ چرا ....حتی نذر هم کردم که بگه نمیام  ...:l

:(

آسمان بار امانت نتوانست کشید ...

آسمان بار امانت نتوانست کشید ...

آسمان بار امانت نتوانست کشید...

 

+ روحشون شاد ...

خدایا ، به دل بازمانده ها صبر بده ...

صبر بده که جز تو هیچ پناهی نیست ...

این اخبار و آماری که از امروزِ کرمان میگن درسته ؟

غم پشتِ غم ...

خدایا...

صبر بده ... 

:(

فرزانه هم کاشت مژه داشت... بچه که وقت نمیذاره براش... نرفت ترمیم..یکی در میون  و نامرتب شده بود...

نیم ساعت پیش بهش گفتم بیا برات ریموو کنم تا عید یه کم استراحت کنه جون بگیره مژه هات..

گفت مگه بلدی؟

 منم گفتم آرره..کاری نداره که... توو آرایشگاه دیدم چکار میکنن ...

برا خودمم انجام دادم...

موچینو گرفتم و دست به کار شدم...

خدا منو ببخشه... مژه های خودشم از بیخ کندم :(

کارد بزنی خونش در نمیاد...

یکساله یه استراحت نداده به مژه هاش....ریشه اش ضعیف شده...:l

تقصیر من چیه خب ...

دیشب یه کم تبدار بودم با استخون درد شدید... انگار تریلی از روم رد شده باشه... یه مسکن خوردم و زود خوابیدم ...تاخود صبح هم خواب دیدم...پرت و پلا ...

صبح که بیدار شدم اثری از تب  نبود...فقط احساس کوفتگی داشتم...

حالم بد نبود اما حس رفتن به سر کار رو هم نداشتم...

فرزانه وسوسه ام کرد و گفت نرو...

مرخصی حقته خب ... انقدر گفت که منم تماس گرفتم و گفتم یه کم حالم خوب نیست ؛ نمیام...

فکر کردم حالا که نرفتم میرم زیر پتو و تا لنگ ظهر میخوابم...

اما پلک هم رو هم نذاشتم....یه کم که با شاهان سرگرم بودم..بعد هم تماس از شرکت و این چی میشه و فلان سند کجاست... بعدهم که خاله ام اومد....

 الانم نزدیک ساعت یک هست و دریغ از یه ذره خواب و استراحت...

اینم از یه روز مرخصی من.... 

هیچ کار مفیدی هم نکردم...

آرام باش عزیز من ، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب ، برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم ، چشم‌های مان را می‌بندیم ، همه جا تاریکی است

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری ، طالع می شود...

"شمس لنگرودی"

یه پیج آسترولوژی رو گاهی دنبال میکنم....در واقع دلم میخواد خط سیر مطالب که میذاره رو بگیرم و کنار هم بچینم و بدونم تا چه حد درسته...

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که خیلی هم بیراه نیست و تاثیر سیارات و ستاره ها و ماه و روز تولد و اتفاقاتی که برای اشخاص و جامعه بشری میفته همچینم کشک نیست...

و من این روزها در اوج فشارهای روحی و جسمی  هستم...

کپریکورن ماه منه ... 

باهام مهربونتر باش...

ادامه نوشته

آن‌جا که شمس تبریزی نوشت: «تو را بی‌کس یافتیم... همه‌ی یاران رفتند به سوی مطلوبان خود و تنهات رها کردند... من یارِ بی‌یارانم.» همانجا...

"علی بزرگیان"

2020

سال نو میلادی شروع شد...

برای من همیشه نوروز  سرآغاز بوده و نماد سال جدید....

اما امسال ... سال جدید میلادی ...اون رند بودنش... بیست بودنش...

یه حس خوبی بهم داده که نمیتونم ازش بگذرم امسال...

امیدوارم مثل عددش ، بیست باشه برای همه مردم دنیا...

پر از اتفاقات خوب ، حالِ خوب ...

:)

پیاده از شرکت برمیگشتم خونه...

از روبرو یه خانمی حدود 50 یا 60 ساله  با چادر میومد... طرح رنگی روسریش زیر چادر به چشمم اومده بود و نگاهم مونده بود روش...شیک و قشنگ بود....

دقیقا نبش یه کوچه به هم رسیدیم و داشتیم از کنار هم رد میشدیم که یهو یه چیزی خورد بهم ....

تا نگاهم به یه سگ بزرگ قهوه ای افتاد و پشت سرش یه سگ سیاه و سفید  ،  ناخودآگاه با یه صدای که به زحمت از گلوم در اومد گفتم  وای وای ...  با ترس و لکنت زبون و تپش قلب  بی اختیار خودمو انداختم توو بغل اون خانوم... 

همه اینها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد ...

در آغوشم گرفت و بعد هم با چادرش منو پوشوند...

عجیب حس امنیت داشت...

سگها رد شدن و رفتن... دو تا سگ ولگرد بودن...

زبونم گرفته بود از ترس و با تته پته همش میگفتم ببخشید ببخشید من از سگ میترسم و با انگشتم سگها رو نشون میدادم...

اون خانوم هم با مهربونی همش میگفت نه عزیزم .... نترس...من هستم ... و دستهامو توو دستش نگه داشته بود...

یه کم که آروم شدم با عذرخواهی دوباره ، ازش خداحافظی کردم و اومدم سمت خونه...

چقدر آغوشش امن و گرم بود... چقدر محبتش مادرانه بود... 

کاش میشد و میتونستم از حسم اون لحظه که چادرشو رووم کشید بگم... زیر اون چادر ... بغلش...

انرژی این زن...

کاش میشد دوباره ببینمش.... دوباره بغلم کنه...

همیشه یک تکه رویای شخصی

توی جیبِ پیراهنت باشد...

چیزی شبیه عشق

چیزی شبیه امید 

چیزی شبیه ایمان

گاهی تنها چیزی که آدم را سر پا نگه می‌دارد،

نادیدنیِ شخصیِ آدم است...

چیزی شبیهِ یک تکه رویا

توی جیبِ پیراهنت...

"معصومه صابر"

امروز از کلاس که برمیگشتیم ، حس کردم بوی لاستیک سوخته میاد...

فکر کردم بخاطر ترمزهایه تریلیهای توو جاده اس...

بعد که یکی از دخترایی که همراهم میاد جیغ زد دووود ... دیدم از زیر پاش دوده که داره بلند میشه ..از کاپوت هم....

زدم رو ترمز و کشیدم کنار...

سه تا دختر کاپوتو زدیم بالا و نگاه میکنیم و سر در نمیاریم چی به چیه...دو سه تا ماشین زدن کنار و اومدن کمک...

یکی گفت تسمه تایم پاره شده یکی میگفت تسمه دینام....

زنگ زدیم امداد خودرو و تا بیان نیم ساعتی طول کشید...

امداد خودرو رسید و ماشینو به خودش بست و مام سوار شدیم ... دخترا از من کوچکترن...22 یا 23 ساله...

میخندیدن و هی عکس و سلفی میگرفتن و استوری میکردن از اون شرایط...

میگفتن تا حالا 206 شاسی بلند سوار نشده بودیم :)

منم با خنده هاشون میخندیدم...

رسیدیم مکانیکی... شانس آوردم مشکل از تسمه دینام بود و تسمه تایم نبود...

با 400 تومن جمع شد..وگرنه آقاهه بهم گفت 3 میلیون کمتر هزینه نمیشد...اونم توو این اوضاع که خرجم بخاطر کلاس زیاد شده ...

تو آفریده شدی از شراب و ما اما...